تيتر اول

غم زمانه. فراق یار .....
نویسنده : Parvane Pak - ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸
 

غم زمانه خورم یا فراق یار کشم؟

                             به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟

 


 
comment نظرات ()
 
مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد
نویسنده : Parvane Pak - ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸
 

از تکرار این جمله بی رحمانه در متن زندگیم متنفرم : " مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد"؛ و از تکرار این احساس منزجر کننده در کنه وجودم عقم می گیرد، ‌وقتی صادقانه درمی یابم که مشترک در دسترس، مورد نظر نمی باشد.....  


 
comment نظرات ()
 
قرص می خورم...
نویسنده : Parvane Pak - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸
 

قرص می خورم.
نفسهام سنگین اند.
فکر می کنم, دوست داشتن چقدر بی ارزش شده.
دو تا کفایت نمی کنه , قرص سوم رو می ذارم کف دستم.
نگاهش می کنم, صورتی و کوچیکه , اما آروم می کنه.
میندازمش ته گلوم , آب می خورم.
به خودم می گم : خودت همیشه نقش اول رو می خواستی.
نقش اول یه فیلم سنگینی که آخرش باید بذاره بره.
پس برو, سکوت کن و برو.
این بار پشت سرت رو هم نگاه نکن.
منتظر هم نباش.
هیچ کس قرار نیست دستت رو از پشت بگیره.
پشتت خالی شده, خیلی وقته!
پس برو , اینجا جای تو نیست.


 
comment نظرات ()
 
فاصله و رابطه
نویسنده : Parvane Pak - ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸
 

از قدیم گفتن: فاصله، قاتله رابطه است و اینکه:

                               از دل برود هر آنکه از دیده رود

اما به نظر من تو بعضی رابطه ها،‌فــاصــــــله هم کم می یاره!

 


 
comment نظرات ()
 
روز خبرنگار مبارک نباد!
نویسنده : Parvane Pak - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸
 

 

 

امروز، روز خبرنگار است. من خبرنگار نیستم، اما بغضی فروخورده مرا وادار به نوشتن می کند. من خبرنگار نیستم، اما بوده ام؛ رشته تحصیلی ام این است. خوب یادم است که عشق دوران جوانی ام، سودای دوران تحصیل و دانشجویی ام، به شوق خبرنگار شدن، خبرنگار بودن و خبرنگار ماندن گذشت. اکنون اما من خبرنگار به اجبار مستعفی عرصه رسانه و خبرم. جور زمانه و شقاوت شرایط، چنان عشقم را به زانو درآورد و درهم شکست، که عطای خبرنگار ماندن را به لقای مصلحت و زندگی بی خطر بخشیدم.

 امروز، روز خبرنگار است و من نمی خواهم دست به تعارفات اغراق آمیز و تبریک و تحسین های تصنعی و توخالی بزنم. نمی خواهم در مورد خبر و خبرنگار و صفات و ویژگی های آن سخن بگویم. نمی خواهم درباره بایدها و نبایدهای این چهارمین رکن دموکراسی سخن سرایی کنم؛ نمی خواهم درباره اصول و ارکان آن لب تر نم؛ چون چنین تعارفاتی جز مشتی حرف بی سرانجام و نافرجام چیزی نیستند. اما در سالروز  بزرگداشت خبرنگار به خود حق می دهم، حداقل به عنوان عضو به اجبار گسسته از این پیکره رنجور و مهجور به عقده گشایی بپردازم؛ که می دانم نه حرف من، که حرف هزاران شیفته شریف و نجیب این حرفه پرمخاطره است.

من امروز می خواهم به عنوان خبرنگاری مستعفی به جبر شرایط، دق دل هایی را که سالهاست در پستوی سینه ام نهان کرده ام، هوار بزنم، که می دانم فریادم، صدای بی صدای هزاران اهل قلم و طلایه دار دموکراسی در میهن است.

از کجای این قصه پرسوز بگویم که می دانم جز جز این پیکره نحیف، نزار و دردمند است. از مظلومیت این حرفه همینقدر بس که بگویم، بیش از یک قرن است که از پیدایش روزنامه نگاری در این کشور می گذرد اما تا سال 1378( درست یکسال پس از کشته شدن محمود صارمی، خبرنگار ایرانی در افغانستان) هیچکس حتی به فکر نامگذاری روزی به نام خبرنگار هم نیافتاد. و این در حالیست که در کشور برای هر جماعت و قشری، روزی یا هفته ای اعلم کرده اند که خبرنگاران جفاکش باید آن را در بوق و کرنا کنند؛ اما برای به رسمیت شناختن خبرنگاران انگار باید حتماً خونی ریخته می شد تا خونبهای روز خبرنگار در دفتر تاریخ و تقویم حوادث این کشور، پرداخت شود. حالا بگذریم که از بدو پیدایش روزنامه نگاری در کشور چه روزنامه نگارانی که کشته، شکنجه، تحقیر و تبعید شده اند؛ تا این حرفه تا به امروز فقط باقی بماند.

یا شاید بهتر باشد از استقلال حرفه ای اش بگویم که زیوری برای گفته بزرگان است، یا از امنیت شغلی اش که افسانه ای است مدفون در فراموشخانه غفلت ها. از حمایت صنفی اش بگویم که رمق برابری با کفه نابرابر میزان بی مهری ها را ندارد یا از ارج و قرب تصنعی به اهل قلم که توان رویارویی با داغ اعترافات به جرایم کرده یا ناکرده را ندارد. از درآمد ناچیزش و اوضاع نابسامان معیشتی اش بگویم یا از آزادی عمل و قانون مطبوعات و هیات های به ندرت منصفه اش، از رویای ناتمام بیمه خبرنگاران آزاد بگویم و یا از توهم آینده امن شغلی؟

واقعیت این است که این موضوعات اصلاً تازگی ندارد؛ و کویر عرصه خبر در ایران سالهاست که برهوتی از این مفاهیم است. امروز اما بیش از هر چیز، شعارها و ژست های تکریم خبرنگار، کرامت خبر، ضرورت اطلاع رسانی، مسوولیت والای اجتماعی خبرنگار، رعایت اصل بی طرفی در انعکاس اخبار، دقت و صحت خبر، پرهیز از اعمال نظرات شخصی، لزوم آزادی بیان و جریان آزاد اطلاعات و سایر الفاظ پرطمطراق اینچنینی که نقل محفل آقایان و دستندرکاران و مسوولان است، قلبم را به درد می آورد. از مصادیق این تکریم تصنعی همین بس که گریزی بزنیم به واقعه سقوط هواپیمای سی- 130 و پرپر شدن به یکباره بیش از 60  خبرنگار که             " فدراسیون بین المللی خبرنگاران" از آن به عنوان سیاه ترین روز خبرنگاران در جهان نام برد، اما مسوولان کشور ما فقط به ذکر تسلیتی و گرفتن مراسمی بسنده کردند و حتی آن روز شوم را عزای عمومی هم اعلام نکردند. نمونه دیگر این کرامت ظاهری، دستگیری بیش از 45 روزنامه نگار، خبرنگار و فعال رسانه ای ظرف یکماه پس از انتخابات است که بی هیچ اتهام مشخص و فرصت دفاعی روانه زندان شدند.

 چند سالیست که وقتی هفدهم مرداد و روز خبرنگار فرا می رسد، برق خیره کننده سوژه خبر و خبرنگار، جایگاه رفیع، رسالت و مسوولیت هم طراز خبرنگاران با رسولان الهی، وظیفه سنگین و ارزنده شان در جامعه و اسقرار دموکراسی در کشور؛ چنان ورد زبان حضرات می شود، که هر یک در ابراز و حاتم بخشی این الفاظ تزینی، از هیچ کوششی فروگذار نمی کنند و در تکه و پاره کردن این تعارفات واهی لفظی، گوی سبقت را از یکدیگر می ربایند؛ انگار که خبرنگاری ارزنده ترین و مهم ترین شغل موجود در کشور است. اما وای به روزی که این قشر زحمتکش، خبری یا مطلبی را خارج از دایره تنگ محدودیت رسانه ای درج کنند و یا خواسته و ناخواسته اشتباه یا خطایی کنند؛ که دیگر سر و کارشان با کرم الکاتبین است و دادگاه و پاسگاه و زندان. القصه به همینجا هم بسنده نمی شود، که پس از آن آنچنان یورش بی رحمانه ای به تنها بضاعت این جماعت بی پشت و پناه، یعنی آبرو، شرف و وجدان بیدارشان می شود که از وارد آوردن هر اتهام ناروا و افترایی از فساد اخلاقی و مالی گرفته و تا خیانت و تشویش اذهان عمومی، همکاری با بیگانگان و وطن فروشی ادامه می یابد. و این تاخت و تاز تا بدانجا ادامه می یابد که اینان از کرده خود پشیمان شوند تا دیگر بار هوس خبرنگاری به سرشان نزند که اگر هوس است، همان یکبار بس است. حالا خودتان قضاوت کنید، در چنین اوضاع و احوالی می شود این روز را تبریک گفت؟   

 


 
comment نظرات ()
 
استعفا
نویسنده : Parvane Pak - ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ امرداد ۱۳۸۸
 

در راستای اینکه این روزها همه استعفا می دهند، چون کار دیگری از دستشان برنمی آیند؛ لذا اینجانب هم برای اینکه از غافله عقب نمانده باشم و در ضمن برای رها کردن خودم از شر هرگونه قیل و قال و دردسر و خستگی و دل گرفتگی و سایر مصائب؛ بدینوسیله جداً استعفا می دهم. ( اصلاً هم شوخی ندارم، لطفاً سعی نکنید جلومو بگیرید). متن استعفای من به شرح ذیل تقدیم می گردد:

بدینوسیله اینجانب رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم و مسئولیتهای یک کودک پنج ساله را قبول می کنم.

می خواهم دنبال یه بچه گربه توی حیاط بدوم و از نوازش کردنش خوشال شوم.

می خواهم برای تماشای دونه خوردن جوجه اردک هایم، ذوق زده شوم.

می خواهم فکر کنم که پفک از چلوکباب بهتر است و با دوستام سر دونه آخرش بحث کنم، و وقتی تموم شد، اندوه تمام شدنش را با مچاله کردن و سرو صدای کاغذش خالی کنم.

می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آنجا بهترین رستوران دنیاست.

می خواهم همبرگرم را محکم گاز بگیریم تا مخلفاتش بپره بیرون و من بخندم.

می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم!

می خواهم زیر یک درخت بزرگ بید بنشینم و با دوستام بستنی بخورم .

می خواهم سر ساعت پنج عصر، جلوی تلویزیون دراز بکشم و کارتون ببینم و آلوچه و آلبالو خشکه بخورم.

می خواهم تو حوض وسط حیاط آب بازی کنم و سر تا پایم را خیس کنم.

 می خواهم سر ظهر داغ تابستون به پشت بام بروم  و بادبادکم را در هوا پرواز دهم و نگاهش کنم تا نور خورشید چشمامو بزنه.

می خوام با مایع ظرفشویی و خودکار بیک، حباب بسازم و فوت کنم تا همه جا پر از حباب های رویایی و رنگارنگ بشه.

می خواهم سوار دوچرخه بشم و از تپه کوچک ته کوچه، با سرعت پایین بیام تا باد گونه هامو نوازش بده و خنکای هوا قند تو دلم آب کنه.

می خوام ضربان قلبمو بعد از دلهره شکستن ظرف کریستال مادر، حس کنم و صدای نفسهای تندمو از ترس کتک خوردن بشنوم.

می خواهم وقتی از کسی دلگیرم به قیمت یه لبخند فراموشش کنم.

می خواهم وقتی با دوستم دعوام می شه، با یه آدامس خرسی کوتاه بیام و دست دور گردنش بندازم و دوباره از ته دل با هم قهقه بزنیم.

می خوام دنبال یه قاصدک بدوم و تا گیرش آوردم، آرزوهامو تو گوشش زمزمه کنم و فوتش کنم تا بره و اونارو به گوش خدا برسونه. 

 
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده و قشنگ بود، وقتی داشتم رنگها را، روزهای هفته را و شعرهای کودکانه را یاد می گرفتم، وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم .

می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند.

می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است و می خواهم که از پیچیدگیهای دنیا بی خبر باشم .

می خواهم دوباره به همان زندگی ساده خودم برگردم، نمی خواهم زندگی من پر شود از کوهی از مدارک اداری، خبرهای ناراحت کننده، رویدادهای استرس زا، قبوض پرداختی، دفترچه های قسط، صورتحساب، جریمه و ...

می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم، به یک کلمه محبت آمیز، به راستی، درستی، زلالی، به عدالت، به صلح، به فرشتگان، به باران، و به عشـــــــــــق

این دسته چک من، کلید ماشین، موبایل،‌ کارت اعتباری و بقیه مدارک، مال شما؛من رسماً از بزرگسالی استعفا می دهم .

 


 
comment نظرات ()
 
سکوت...
نویسنده : Parvane Pak - ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸
 

                                    


 
comment نظرات ()
 
جنایت...
نویسنده : Parvane Pak - ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳ تیر ۱۳۸۸
 

چه زمانه ای است که سخن گفتن از درختان، تقریباً به منزله جنایتی است.


 
comment نظرات ()
 
رنگین کمان
نویسنده : Parvane Pak - ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ خرداد ۱۳۸۸
 

رنگین کمان پاداش کسانی است که تا آخرین قطره زیر باران  می مانند.


 
comment نظرات ()
 
خودم را دوست دارم
نویسنده : Parvane Pak - ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳۸۸
 

هیچ وقت اینقدر خودم را دوست نداشتم. الان اما اینقدر خودمو دوست دارم که همه آدما، رویدادها، خوبی ها،‌بدی ها، خوش قولی ها، بد قولی ها،‌ محبت ها،‌بدجنسی ها، شهر،‌روستا، کوچه، خیابان، زمین، آسمان، کوه، دشت، بیابان،‌ماشین، فیلم، گل، کودک، کتاب، عشق و... منو یاده خودم می اندازن.

نه دچار خودشیفتگی نشده ام،‌فقط دست از خود درگیری برداشته ام. خودم را تائید میکنم، تفکراتم را دوست دارم، به احساساتم عشق می ورزم؛‌رفتارهایم را می پسندم، باورهایم را می ستایم و کودکانه هایم را می پرستم.

دیگه از سادگی هام نمی رنجم، از تمسخر نمی ترسم و حس بی پایان را نمی سنجم. برای افکارم قفس نمی سازم، مرغ خیالم را رها کرده ام که پر بزند؛ گفته هامو الک نمی کنم و غریزه هامو توی جعبه حبس نمی کنم. از اینکه ساده لوح، ابله و خنگ به نظر بیام شرمسار نیستم؛ چون خودمو همینطوری که هستم دوست دارم.

این همه رهایی را دوست دارم؛ این همه زلالیت و شفافیت را می ستایم و این کودکی را می شناسم.

دیگه از کسی نمی رنجم، و اگه کسی دلم را شکست و تکه هایش را با خود برد، ترک هایش سینه ام را نمی سوزاند؛ انگار جای آن خلاء جوانه هایی سبز می شوند و گل هایی می رویند. 


 
comment نظرات ()